تبليغاتX
دلتنگ روزگار




گــاهی اوقــات واقعــا نیــازه که آدم از پیـله هایی که دور خودش تنـیده
بیرون بیاد و پروانه بشه و دنیا رو ببینه ...
ولی نه من همون پیله یا به قول خودم سیم خاردارهای دورم رو
دوست دارم و دلم میخواد کسی که میاد داخل محیط خوصوصیم از سیم خـاردار
اطرافم بگذره که البته الان .............

دلتنگ روزگار
قطره های اشک دل
.افسرده شدم
نویسنده : مسافر در تاریخ : جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و | +

دلی پر از درد دارم ولی نه زبون گفتن دارم ونه مونس وغمخواری دارم

.:: ::.



.خدایا! اگر دوستم داری پس چرا ...
نویسنده : مسافر در تاریخ : سه شنبه سوم آبان 1390 و | +
شکایت کردم و گفتم: خدای من!
مگر نمی گویی دوستم داری؟
گفت: آری. اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، از خوشحالی جان می دادی.

گفتم: پس چرا دقایقی از زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه های دیروز بود و ھراس فردا، بر شانه ھای صبورت بگذارم، تو را نیافتم؟ در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود؟

گفت: عزیزتر از ھر چه ھست! تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی. من لحظه ای خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی. یادت هست که دوستی آمد و تو را یاد من انداخت و آرام کرد؟ او، واسطه ی مراقبت من از تو بود.


17115985107188232831985261823318624374188.jpg

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست! اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند. اشکھایت به من رسید.

و من یکی یکی دانه های اشکت را بر زنگارھای روحت ریختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان.
چرا که تنھا اینگونه می شود تا ھمیشه سبک بال و زیبا و شاد بود. من دوست داشتم تو را زیباتر ببینم.


216369_NwfHbRBx.jpg 

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی؟
گفت : بارھا صدایت کردم و گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی. تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که بنده من! از این راه نرو که به ناکجا آباد ھم نخواھی رسید.

گفتم: پس چرا صدایت را نشنیدم؟
گفت: یادت نیست که با خویش کلنجار می رفتی؟ من در میان کشمکش های تو با خودت یاری ات می کردم اما حواست به من نبود.

0.223537001281788994_pic72.jpg
 

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت : اول بار که گفتی خدایا، آنچنان به زیبایی ها نزدیک شدی که فرشته هایم را به تعجب انداختی. آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدایای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایای دیگر، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم. این ها همه به خاطر تو بود.

گفتم: خدایا! چرا با وجود اینکه دیدی در موردت آنقدر بد می اندیشم، بازهم هدایتم کردی؟
گفت: چون نمی دانی چقدر دوستت دارم.

.:: ::.



.
نویسنده : مسافر در تاریخ : دوشنبه هجدهم مهر 1390 و | +
بدقولي نكنين و

اگه روزي به دليل موجهي مجبور شدين به اين كار!

دليلش رو با آرامش ومحبت

به همسرتون توضيح بدين و

در آينده و اولين زمان ممكن

به اون قولتون عمل كنيد.......

================

مشغول هركاري هم كه

هستيد (مثلا آشپزي )گاهي

  مثلا با حرف زدن بهش بفهمونين

كه توجهتون بهش هست ...

============چ

كاري كنيد كه خونه تون بهترين و

محبوبترين وآرامش بخش ترين

جاي دنيا براي همسرتون باشه.....

=======

تا جايي كه ميتونين شاد و

پر انرژي باشين

واين انرژي مثبت رو به

همسرتون وزندگيتون  هم منتقل كنيد...

==========

تا واقعا مجبور نشدين

سعی کنین بدون همسرتون در

برنامه‌های تفریحی و مسافرت‌ها شرکت نکنین...

==========

هرگز هديه اي كه بهتون ميده

رو حتی اگر لازم نداشتيد

به کسی نبخشید...

================

سالگرد ازدواج و تاریخ تولد همسرتونو فراموش نکنید.

===

 

.:: ::.




.

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر